مهتاب
خدایا کفر نمیگویم، پریشانم، چه میخواهی تو از جانم؟! مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی. خداوندا! اگر روزی ز عرش خود به زیر آیی لباس فقر پوشی غرورت را برای تکه نانی به زیر پای نامردان بیاندازی و شب آهسته و خسته تهی دست و زبان بسته به سوی خانه باز آیی زمین و آسمان را کفر میگویی نمیگویی؟! خداوندا! اگر در روز گرما خیز تابستان تنت بر سایهی دیوار بگشایی لبت بر کاسهی مسی قیر اندود بگذاری و قدری آن طرفتر عمارتهای مرمرین بینی و اعصابت برای سکهای اینسو و آنسو در روان باشد زمین و آسمان را کفر میگویی نمیگویی؟! خداوندا! اگر روزی بشر گردی ز حال بندگانت با خبر گردی پشیمان میشوی از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت. خداوندا تو مسئولی. خداوندا تو میدانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است، چه رنجی میکشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است… چمدونمو دارم میبندم ، با یه طرح کهنه از دلخوشیام دست از سر ما بردار ، کنار تو نمی مونم یه روز می گفتم عاشقم ، اما دیگه نمی تونم تقصیر هیچکس دیگه نیست ، قصه ی ما تموم
شده حیف همه خاطره ها ، به پای کی حروم شده دروغ می گفتی که ، برم از بی کسی دق می
کنی اشکاتو باور ندارم ، بی خودی هق هق می کنی یادم می افته لحظه ای که دست تو رو شد برام قسم می خوردی پیش من که جز تو عشقی نمی
خوام دست خودم نیست که دیگه هیچکسی باور ندارم این چیزا تقصیر توه تلافیشو در می یارم هر روز نبودنت را بر دیوار خط کشیدم ببین این دیوار لا مروت دیگر جایی برای خط زدن ندارم خوش به حال تو که خودت را راحت کردی یک خط کشیدی تنها آنهم روی من زندگی شاید یک خیابان درازست که هر روز زنی با زنبیلی از آن می گذرد زندگی شاید ریسمانیست که مردی با آن خود را از شاخه میاویزد زندگی شاید طفلی است که از مدرسه برمی گردد زندگی شاید افروختن سیگاری باشد در فاصله رخوتناک دو همآغوشی یا عبور گیج رهگذری باشد که کلاه از سر بر می دارد و به یک رهگذر دیگر با لبخندی بی معنی میگوید (( صبح به خیر)) زندگی شاید آن لحظه مسدودیست که نگاه من، در نی نی چشمان تو خود را ویران میسازد و در این حسی است که من آنرا به ادراک ماه و با دریافت ظلمت خواهم آمیخت در اتاقی که به اندازه یک تنهائیست دل من که به اندازه یک عشقست به بهانه های سادة خوشبختی خود مینگرد به زوال زیبای گلها در گلدان به نهالی که تو در باغچة خانه مان کاشته ای و به آواز قناری که به اندازه یک پنجره می خواند آه... سهم من اینست سهم من اینست سهم من، آسمانیست که آویختن پرده ای آنرا از من میگیرد سهم من پایین رفتن از یک پله متروکست و به چیزی در پوسیدگی و غربت و اصل گشتن سهم من گردش حزن آلودی در باغ خاطره هاست و در اندوه صدائی جان دادن که به من میگوید: ((دستهایت را دوست میدارم)) دستهایم را در باغچه میکارم سبز خواهم شد، میدانم، میدانم، میدانم و پرستوها در گودی انگشتان جوهریم تخم خواهند گذاشت گوشواری به دو گوشم میآویزم از دو گیلاس سرخ همزاد و به ناخن هایم برگ گل کوکب میچسبانم کوچه ای هست که در آنجا پسرانی که به من عاشق بودند، هنوز با همان موهای درهم و گردن های باریک و پاهای لاغر به تبسم های معصوم دخترکی میاندیشند که یک شب او را باد با خود برد کوچه ای هست که قلب من آنرا از محله های کودکیم دزدیده ست سفر حجمی در خط زمان و به حجمی خط خشک زمان را آبستن کردن حجمی از تصویری آگاه که ز مهمانی یک آینه بر میگردد و بدینسانست که کسی میمیرد و کسی میماند لحظه ها همیشه خواستن که تورو بگیرن از من ما عاشق هم بودیم حسی که یه عادت نیست از من که گذشت اما این رسم رفاقت نیست شب مهتاب و چشمام بازم از ياد
تو خيسه ديگه عادت شده با بغض واسه ی تو مينويسه کاش ميفهميدی که قلبم خونه آرزوهات بود يه نفس تنها نبودی هميشه دلم باهات بود آسمونو ماه نقرش با يه عالمه ستاره شاهدن که اين بريدن ديگه برگشتی نداره رفتی بی اونکه بدونی دل من مال خودت بود حال بغضای شبونم به خدا حال خودت بود
خيليا قربونيای بی گناه دو تا حرفن داری از چشام می افتی می دونی دست خودم نیس
با حس عجیبی با، حال قریبی دلم تنگته پر ازعشق و عادت، بدون حسادت دلم تنگته گله بی گلایه، بدون كنایه دلم تنگته پر از فكر رنگی ،یه جور قشنگی دلم تنگته تو جایی كه هیچكی واسه هیچكی نیست و همه دل پریشون دلم تنگه تنگه واسه خاطراتت كه كهنه نمیشن دلم تنگه تنگه برای یه لحظه كنار تو بودن یه شب شد هزار شب كه خاموش و خوابند چراغهای روشن منه دل شکسته،با این فکر خسته دلم تنگته با چشمایِ نمناک تر و ابری و پاک،دلم تنگته ببین که چه ساده،بدون اراده، دلم تنگته مثل این ترانه،چقدر عاشقانه دلم تنگته یه شب شد هزار شب،که دل غنچه یِ ماه قرار بوده باشه تو نیستی که دنیا به سازم نرقصه به کامم نباشه چقدر منتظرشم که شاید از این عشق سراغی بگیری کجا کی کدوم روز،منو با تمام دلت میپذیری منه دل شکسته،با این فکر خسته دلم تنگته با چشمایِ نمناک تر و ابری و پاک،دلم تنگته ببین که چه ساده،بدون اراده، دلم تنگته این كه حسین (ع) فریاد میزند:آیا كسی هست كه مرا یاری كند و انتقام كشد؟» «هل من ناصر ینصرنی؟» مگر نمی داند كه كسی نیست كه او را یاری كند و انتقام گیرد؟ این سؤال، سؤال از تاریخ فردای بشری است و این پرسش از آینده است و از همه ماست.دکتر علی شریعتی
از هنگامی كه به جای شیعه علی (ع) بودن و از هنگامی كه بهجای شیعه حسین (ع) بودن و شیعه زینب (س) بودن، یعنی «پیرو شهیدان بودن»، «زنان و مردان ما» عزادار شهیدان شدهاند و بس، در عزای همیشگی ماندهایم! دکتر علی شریعتی اكنون شهیدان كارشان را به پایان رساندهاند. و ما شب شام غریبان میگرییم، و پایانش را اعلام میكنیم و میبینیم چگونه در جامعه گریستن بر حسین (ع)، و عشق به حسین (ع)، با یزید همدست و همداستانیم؟ دکتر علی شریعتی
گریه کنم یا نکنم حرف بزنم یا نزنم با این سوال بی جواب ، پناه به آینه می برم یه سوی این قصه تویی یه سوی این قصه منم نه از تو می شه دل برید نه با تو می شه دل سپرد هجوم بن بست رو ببین ، هم پشت سر ، هم رو به رو بن بست این عشق رو ببین ، هم پشت سر ، هم رو به رو تو بال بسته ی منی من ، ترس پرواز تو ام در عجبم از مردمی که خود زیر شلاق ظلم و ستم زندگی میکنند اما برای حسینی که آزاده زندگی کرد٬میگریند. دکتر علی شریعتی حسین بیشتر از آب تشنه ی لبیک بود.افسوس که به جای افکارش، زخم های تنش را نشانمان دادند و بزرگترین دردش را بی آبی نامیدند. دکتر علی شریعتی اگر تنها ترین تنهایان شوم باز هم خدا هست او جانشین تمام نداشتنهای من است. وقتی کبوتری شروع به معاشرت با کلاغها می کند پرهایش سفید می ماند، ولی قلبش سیاه میشود. دوست داشتن کسی که لایق دوست داشتن نیست اسراف محبت است اگر عشق نبود از غم خبری نبود اگر عشق نبود بی رنگ تر از نقطه ی موهومی بود از آینهها غبار خاموشی را در سینهی هر سنگ دلی در تپش است بی عشق دلم جز گرهی کور چه بود؟ از دست تو در این همه سرگردانی رفتار من عادی است رفتار من عادی است اما این روزها تنها حس میکنم گاهی کمی کمتر از جمله دیشب هم دیشب دوباره دیشب پس از سی سال فهمیدم دیشب برای اولین بار این روزها دیگر گاهی برای یادبود لحظهای کوچک گاهی نگاهم در تمام روز اما نباشی کل این دنیا واسم قد یه تابوته نبودت مثل کبریت و دلم انبار باروته نباشی روز تاریکم یه اقیانوس تاریکه تموم غصه دنیا تو قلبم ته نشین میشه دنیا رو بی تو نمیخوام یه لحظه دنیا بی چشمات یه دروغ محضه نباشی هرشب وهرروزهمش حیرون وآوارم بافکرت زنده میمونم تاوقتی که نفس دارم تا وقتی که نبود یه روز کاری بده دستم بمون تا آخردنیا بمونی تا تهش هستم کجایی که داره بی تو نفسم می گیره تور میخوام کنارم بی تو آروم ندارم نمیتونه جاتو کسی تو دلم بگیره فقط تو رو میخوام من بی تو آروم ندارم بی تو زندگی محاله بی تو یه روز یه ساله دلم برات چه تنگه دنیا باتوقشنگه میبوسمت یه عالم آروم میشه خیالم باتوهمش روابرام نباشی خیلی تنهام تودنیا هیچ کس وازتوبهترندیدیم یه تار موتوعزیزم به صدتا دنیا نمیدم به آرزوم میرسم با تو من خوشبختم تمام عمرم شب وروزدنبالت میگشتم قلبم مال تو جونم مال تو عشقم من به تو می نازم نفسم عشق همیشگیمی تمام زندگیمی همش تو رویاهامی ومثل نفس باهامی توخوبی و خواستنی پاکی و دوست داشتنی هرجای دنیا باشی الهی زنده باشی زیباترین رویای شب های من ای مهربونم چقد دلم میخواد این روزا باشی کنارم دوست داشتنی ترینی توی دلم عزیزجونم من دیگه بی تو نمی تونم طاقت بیارم بیا بمون کنارم آره مثل تو تو دنیا کمه فقط دلم باتوخاطر جمع بیا خوش باشیم که این زندگی فقط صدسال اولش غمه دوست دارم ستاره بارون باشه قلبت تا ابد بمونه دستام توی دستت دوست دارم همیشه عاشقت بمونم فرصت باشه بیشتر قدرتو بدونم پای تاسر تو زندگی گر هزار باره بود بار دیگر تو بار دیگرتو تولدت مبارک سعیده قلبم تو که بهانه ای هستی تا زندگی کنم هر چند حال و روز زمین و زمان بد است میترسم این احساس تو حسی که عاشق هنوز آخربه دست روزگار ساده عوض بشه یه روز میترسم اون برق چشات که روشن توی شبام یه شب به خواست روزگار کوه آتیش شه زیرپام میترسم از تنها شدن از این نگاه رفتنی ترسم و بیشتر میکنه وقتی نمیگی با منی میترسم از احساس تو این حس خوب وموندنی میترسم از روزی که تو حاشا کنی که با منی
![]()

باورم نمیشه باید برمو ، دیگه هیچوقت به دیدنت نیام
تو که میشناسی منو بهم بگو ، مگه میشه این همه ساده برم؟
با تمومه جاده ها عطر تو از ، بگو باید از کدوم جاده برم؟
شایدم دوباره باید از همون ، جاده ای که تک و تنها اومدم
تک و تنها برمو یادم بره ، واسه ی چی دل به این جاده زدم
چمدونمو باید میبستم ، واسه رفتن از همون روزی که
تو با طعنه هات میگفتی عشقت ، واسه ی دنیای من کوچیکه
خونه خیلی وقته که بهم میگه ، با خودت مرور کن گذشته رو
کسی اینجا به تو وابسته نبود ، خودتو خسته نکن دیگه برو
من با چمدونم آخره جاده ، منتظرت میشم ..
تو هم اگه دیدی ، تنهایی سخته برات ، بیا بمون پیشم ! 
![]()

![]()
![]()
چه غریب و نا شناسه جاده به تو رسیدن
همیشه یه چیزی بوده شوقت رو از دلم ربوده
ولی یک تپش دل من از غمت جدا نبوده
بیا .... بیا ...... بیا .....
یه روز چشاتو وا کنی میبینی من تموم شدم
میبینی جام چه خالیه یا رفته ام پی خودم
اگه یه روز و روزگار پیش خودت باز بشینی
تموم این روزا رو جلو چشات باز می بینی
بیا ...... بیا ...... بیا ......
چقدر ما فاصله داریم چرا اینو نفهمیدم
کاش این روزا میمردم یه جور اینو می فهمیدم
دیگه برام نمیمونی تو چشمات اینو می خونم
چقد دلم گرفته باز نمی دونم چی بخونم
اینکه منو از قلبت بی واهمه می گیری
اینکه منو می بازی دنبال کسی میری
وقتی همه ی دنیات تنهایی و غربت بود
وقتی همه جا با تو احساس یه وحشت بود
کی با همه ی قلبش بغض شبتو وا کرد
کی حال تورو فهمید کی با تو مدارا کرد
باشه برو حرفی نیست من از همه دلگیرم
حالا که دلت رفته دستاتو نمی گیرم
ما هر دو برای هم هر ثانیه کم بودیم
کی جز تو نمی دونه ما عاشق هم بودیم

![]()
آره من ازت بریدم اما تقصیر تو کم نیس
خودت اومدی تو دنیام خودتم عقب کشیدی
با خودت چی فکر می کردی واسه من چه خوابی دیدی
داری از چشام می افتی می دونی مقصری تو
وقتشه دیگه نباشی وقتشه دیگه بری تو
عاشقت بودم ولی تو منو دست کم گرفتی
ساده دل ازم بریدی خودتو ازم گرفتی ![]()

![]()

![]()
![]()

من از هوای عشق تو ، دل بکنم یا نکنم
خیره به تصویر خودم ، می پرسم از کی بگذرم
بسته به هم وجود ما تو بشکنی ، من می شکنم
نه عاشق تو می شه موند نه فارغ از تو می شه موند
راه سفر با تو کجاست من از تو می پرسم بگو
راه سفر با تو کجاست من از تو می پرسم بگو
برای آزادی عشق از این قفس من چه کنم![]()
![]()
مادرم می گفت که عاشقی یک شب است و پشیمانی هزار شب اما حالا هزار شب است که پشیمانم که چرا یک شب عاشقی نکردم.![]()

![]()
دل بود ولی چه سود اگر عشق نبود؟
این دایرهی کبود، اگر عشق نبود
عکس چه کسی زدود اگر عشق نبود؟
از این همه دل چه سود اگر عشق نبود؟
دل چشم نمی گشود اگر عشق نبود
تکلیف دلم چه بود اگر عشق نبود![]()
اما نمی دانم چرا
این روزها
از دوستان و آشنایان
هرکس مرا میبیند
از دور میگوید:
این روزها انگار
حال و هوای دیگری داری!
من مثل هر روزم
با آن نشانیهای ساده
و با همان امضا، همان نام و با همان رفتار معمولی
مثل همیشه ساکت و آرام
حس می کنم گاهی کمی گنگم
گاهی کمی گیجم
حس میکنم
از روزهای پیش قدری بیشتر
این روزها را دوست دارم
گاهی
- از تو چه پنهان -
با سنگها آواز میخوانم
و قدر بعضی لحظهها را خوب میدانم
این روزها گاهی
از روز و ماه و سال، از تقویم
از روزنامه بی خبر هستم
گاهی شدیدا بیشتر هستم حتی اگر میشد بگویم
این روزها گاهی خدا را هم
یک جور دیگر میپرستم
دیگرتر از شبهای بیرحمانه دیگر بود:
من کاملا تعطیل بودم
اول نشستم خوب
جورابهایم را اتو کردم
تنها - حدود هفت فرسخ - در اتاقم راه رفتم
با کفشهایم گفتگو کردم
و بعد از آن هم
رفتم تمام نامهها را زیر و رو کردم
و سطر سطر نامهها را
دنبال آن افسانهی موهوم
دنبال آن مجهول گشتم
چیزی ندیدم
تنها یکی از نامههایم
بوی غریب و مبهمی میداد
انگار
از لابه لای کاغذ تا خوردهی نامه
بوی تمام یاسهای آسمانی
احساس میشد
بی تاب در بین درختان تاب خوردم
از نردبان ابرها تا آسمان رفتم
در آسمان گشتم
و جیبهایم را
از پارههای ابر پر کردم
جای شما خالی!
یک لقمه از حجم سفید ابرهای تُرد
یک پاره از مهتاب خوردم
که رنگ چشمانم کمی میشی است
و بر خلاف سالها پیش
رنگ بنفش و ارغوانی را
از رنگ آبی دوستتر دارم
دیدم که نام کوچکم دیگر
چندان بزرگ و هیبت آور نیست
تعداد موهای سفیدم را نمیدانم
یک روز کامل جشن میگیرم
گاهی
صد بار در یک روز میمیرم
حتی
یک شاخه از محبوبههای شب
یک غنچه مریم هم برای مردنم کافی است
با عابران ناشناس شهر
احساس گنگ آشنایی میکند
گاهی دل بی دست و پا و سر به زیرم را
آهنگ یک موسیقی غمگین
هوایی میکند
غیر از همین حسها که گفتم
و غیر از این رفتار معمولی
و غیر از این حال و هوای ساده و عادی
حال و هوای دیگری
در دل ندارم
رفتار من عادی اس![]()
دردهای من
جامه نیستند
تا ز
تن در آورم
چامه و چکامه نیستند
تا به رشته ی سخن درآورم
نعره
نیستند
تا ز نای جان بر آورم
دردهای من نگفتنی
دردهای من نهفتنی
است
دردهای من
گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست
درد مردم زمانه
است
مردمی که چین پوستینشان
مردمی که رنگ روی آستینشان
مردمی که
نامهایشان
جلد کهنه ی شناسنامه هایشان
درد می کند
من ولی تمام استخوان
بودنم
لحظه های ساده ی سرودنم
درد می کند
انحنای روح من
شانه های
خسته ی غرور من
تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است
کتف گریه های بی بهانه
ام
بازوان حس شاعرانه ام
زخم خورده است
دردهای پوستی کجا؟
درد
دوستی کجا؟
این سماجت عجیب
پافشاری شگفت دردهاست
دردهای
آشنا
دردهای بومی غریب
دردهای خانگی
دردهای کهنه ی لجوج
اولین
قلم
حرف حرف درد را
در دلم نوشته است
دست سرنوشت
خون درد را
با گلم
سرشته است
پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم؟
درد
رنگ و بوی غنچه ی
دل است
پس چگونه من
رنگ و بوی غنچه را ز برگهای تو به توی آن جدا
کنم؟
دفتر مرا
دست درد می زند ورق
شعر تازه ی مرا
درد گفته
است
درد هم شنفته است
پس در این میانه من
از چه حرف می زنم؟
درد،
حرف نیست
درد، نام دیگر من است
من چگونه خویش را صدا کنم؟![]()
![]()
![]()

![]()

![]()
![]()
یک تکه از بهشت در آغوش مشهد است
حتی اگر به آخر خط هم رسیده ای
آنجا برای عشق شروعی مجدد است
![]()
بگم که هرچی میگی تو میدونم و هرجوری که تو میخواستی میشم عزیزم
برای من تو تمام وجودم و عمرم و عشقمی تا همیشه
میخوام بدونی دلم رو تو بردی و مال منی دیگه هرچی بشه عزیزم
میخوام بگم که بمونی تو پیشم و هیچ موقع تنها نذاری منو
میخوام بگم که نباشی میمیرم اگه بری و جا بذاری منو ![]()

![]()


![[تصویر: ff34b91e2a0ea5b9ba10.gif]](http://m.pimpmyspace.org/pimp/1/ff/ff34b91e2a0ea5b9ba10.gif)





